خرید بک لینک

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: نویسنده: نگار خلیلی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 5:14

«سالهاست اینطور نبودهام. اینطور که هیچ چیز نتواند حالم را بهتر کند. هیچ رویایی، هیچ آیندهای. بارهایی که در چاه سیاه افسردگی گرفتار شدهام کم نبودهاست؛ هیچ گاه اما به اندازهی این روزها از بیرون آمدن ناامید نشدهبودم. هر بار، چیزی -حتی ناممکن- بود که دلم بخواهد داشته باشمش. هر طور که بود، خیالی ناشدنی در سر میپروراندم؛ خلقوخوی افراد را دستکاری و واکنشهایشان را بازآرایی میکردم.این روزها اما هیچچیز نمیخواهم. گذشته که تکلیف روشنی دارد و آینده، تودهی تاریک ترسناکی درکمیننشسته است.نگران میشوم. وقتی از بودنت به جنون نمیرسم و مثل آن روز پاییزی -که در ذهنم مثل فیلمهای فرانسوی آهنگ پخش میشد و دختری در خیابان میرقصید- سرخوش نیستم، نگران میشوم.»اینها را میگفتم و قلبم را ترسِ ندانستنِ راه درمان میفشرد؛ که ناگاه زیر لب آهنگی را زمزمه کرد. آهنگی که قبلا نشنیده بودم و حتی کلماتش را به درستی تشخیص نمیدادم. معجزهای رخ دادهبود؛ به اندازهی چند لحظهی شگفتانگیز، All felt right with the world.×میبینی، اینطور دوستت دارم.برچسبها: jetaime

برچسب: نویسنده: نگار خلیلی تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1396 ساعت: 12:11

حالا دیگر پنج سال از آن روزها گذشته و پارمیدای پنج سال پیش آنقدر به نظر دور میرسد که گویا فرد دیگریست. چند روز قبل، به بهانهای ناخوشایند یاد گذشتهها افتادم. یاد تمام اشتباهات و لغزشها و گمبودنهایم. و هراس از آنچه کرده و آنچه روزگاری بودهام مرا فرا گرفت. از آن ترسهایی که میدانی هیچ چارهای برایش نیست و فقط میتوانی روی هرچه آزارت میدهد خاک بریزی که به یاد نیاوری. برای اولین بار، چیزی به ذهنم رسید. چیزی که حالا -که احتمالا به لطف مشکلات عدیدهی خانوادگی تحلیلکنندهتر از قبل شدهام- میتوانم ببینمش.به گذشته نگاه کردم و فهمیدم چقدر راه آمدهام و چه بزرگوارانی، خواسته یا ناخواسته تغییرم دادهاند. عصرهای دلگیر پاییز ۹۱ را دیدم و تمام گریههام روی تابِ نزدیک خانه و ع. که خدا میداند چرا به تماسهای اشکآلود و هیستریک من پاسخ میداد و همیشه چیزی برای آرام کردنم در آستین داشت. آنروزها هیچ نمیدانستم که چرا آنقدر میگریم. هیچ دلیل موجهی برای آن همه اشک و اندوه نبود. پریروز فهمیدم که آن گریهها، درد تغییر را در من تسکین میبخشیدند. چرا که تغییر، آنطور که امروز میدانم، بسیار دردناک است.در میان اشکهای اضطرابآلوده، نوری در دلم روشن شد. انگار کسی دست روی شانهام گذاشت:«It was such a long way; I'm proud of you»عنوان:«غنچههایی را که پروردم به دشواریدر نهان گود گلدانهاروزهای س

برچسب: نویسنده: نگار خلیلی تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1396 ساعت: 12:11

صفحه بندی